دروغ نوشت

آدمی دروغ می زاید و دروغ آدمی را.

دروغ نوشت

آدمی دروغ می زاید و دروغ آدمی را.

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲ فروردين ۹۶، ۱۹:۲۶ - نـــای دل
    جالب...
نویسندگان

۴۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

عروسی

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ب.ظ

شنا بلد نیستم

ولی فکر کنم اندکی به دردم بخورد

ای کاش، وقت اجازه بدهد گازت بگیرم!

لوله ها خراب شد؛

طرف رفته بود حمام زنانه

- تصدّقِ سرت بشوم

انگار هنوز خاک بر سری می کنی

بین دعوای این و آن داوری می کنی -

تشتّت آراء آفتِ یک انقلاب است

خاورها اجتماع دور هستند

من که سراغ هواپیما را نگرفتم

در به دری تمام است

یک قوم هر چقدر هم بمیرد باز زنده می شود

علف باید به دهن بُزی شیرین بیاید

این سردابه های نرم و لطیف

خواهی نخواهی هم رنگِ جماعت هستند

دارم از دیوانگی جدا می شوم

مایه ی افتخار اینجانب است که خدا را بخرم

رهن یا اجاره مسئله این نیست

معامله گر از زیان به سود می رسد

"""همه رفتند فاتحه خوانی من به عروسی دعوت شدم."""

۱۸ نظر موافقین ۹ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
سیّد محمّد جعاوله

زندگی چیست؟

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۱ ب.ظ

با خط خوانا ننوشته بود

اسمش را نتوانستم بخوانم

متوجه نشدم

مردانه بود یا زنانه

فرقی هم نمی کرد

من دنبال سود و زیان نبودم

هر چه می دوختند، می پوشیدم

صبح شد،

خورشید ناشتا آمد

پنجره را بستم

پنجره ها را بستم

امروز پنج شنبه است

مرده ها به یقین نزدیکند

و من پیشاپیش خیرات داده ام

زندگی چیست؟

مرده ای که با خط خوانا نمی نویسد.

۱۴ نظر موافقین ۷ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۱
سیّد محمّد جعاوله

وز وز

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ب.ظ

زمین سوراخ می گردد

خواستم بنویسم، می شود

ولی خواستم دورت بگردم

گردشِ من آسمانی است

لاله های گوشم وز وز می کند

فکر کنم، این روزها سقط می شوم

روزگار که گوشش بدهکار نیست

مرا سر می بُرد، مثل بقیه؛

عادت دارم، با تسبیحم ور بروم

بخواهم گناه کنم

آن را گوشه ای قایم می کنم

که راحت به گناهم برسم.

۱۷ نظر موافقین ۴ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۵
سیّد محمّد جعاوله

لب تو

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ب.ظ

عاشقانه ام نمی آید؛

لبِ تو، دیشب تمام عاشقانه هایم را چید.

۱۱ نظر موافقین ۷ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۲
سیّد محمّد جعاوله

محمّد(ص)

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۷ ب.ظ

مبعوث که شد، مدّتی گذشت

معلوم شد، پیامبر اَخلاق است

پس آزاد کرد حجاز را از زشتی و پلیدی،

مردی به نامِ محمّد(ص).

۱۳ نظر موافقین ۹ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۷
سیّد محمّد جعاوله

دخترِ غصه

جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۳ ب.ظ

حاضری می خورد

این اواخر، برای فرار از غُصه هایش، به هر کس پا می داد

کارش از التماس گذشته بود

امروز، خاکسپاریش بود

پیرزنی داشت برایش نوحه می خواند:

"""دخترِ غُصه رفت از بینمون

سیلِ اَشک شُد چشمامون

خورشیدِ نگاش پَر کشید

عمرِ کوتاش چه زود سَر کشید"""

مردم هم،

الله اکبر

لا اله الا الله

می گفتند.

۱۲ نظر موافقین ۳ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۳
سیّد محمّد جعاوله

بالِ شکسته

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ب.ظ

گاهی خسته می شوم

نگاه به آسمان می کنم

آسمانِ ابری،

زیاد چنگی به دل نمی زند

می خواهم غزلخوان بسان...

امّا آهِ حسرت آید، گویدم:

"""با بالِ شکسته نتوان پرید"""

وای از این رنج که ما می کشیم

حوصله ام تَه کشیده است

گاه و بی گاه دلم می گیرد

می خواهم مردانه حرف بزنم

خسته ام ای آسمانِ!

نیست مردی که مرد باشد.


۲۱ نظر موافقین ۶ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۵
سیّد محمّد جعاوله

سال، طوفان، سنگ

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۷ ق.ظ

نامفهوم می پرید، معنی کلمه ای که در ذهن داشتم

آیا مجله ای که می خواند بروز بود؟

فضولی نکردم، فقط روزمه ی همکارش خط خطی بود؛

من در تعجبِ اوّلم، مکث می کنم

و در زندگی نامه ی خداوند وارد نمی شوم، چون من، با هبوط بیگانه ام

هرگز درخواست ملاقات نمی کنم، چون من، به حضور نمی رسم

"""سال ها گذشت، طوفان آمد، سنگ ها جابجا شدند

و من نابهنگام، پیش نویس سخنرانی می نوشتم،"""

دلقک فکرم، صحنه ندیده، سخنران می شود

از همکارش پرسیدم، چه بنویسم؟

گفت: """پیرمردها را بکُشید و جوانان را زنده به گور کنید!"""

من فرمان عزل دادم و به توپخانه ی قیام ایست

روزِ میهمانی آمد و من خواندم:

"""درود بر فاتحانِ بزم بی نام!

آن خدایانِ افتخار!

برگزیدگان مبارک!"""

- محور اندیشه ام خاموش شد و پیکرِ الهه ی شهوت فرو ریخت -

خادمی دست بوس آمد، فرمود:

تقلّا نکن!

امشب یا من کافر می شوم یا تو.

 

۱۲ نظر موافقین ۴ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۱:۵۷
سیّد محمّد جعاوله

دفتر آقای مدیر

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

       قبل از آنکه واردِ دفترِ آقای مدیر شود، حرف هایش را مرور کرده بود ولی چنان اضطرابی به جانش اُفتاده بود که یک آبروریزی تمام عیار در حال وقوع بود؛ هر آنچه تمرین کرده بود، از یادش رفته بود، در همین اَثنا، منشی، خانوم صولت وارد شد و به دادِ مجید که داشت گَندکاری می کرد، رسید؛ خانوم صولت بدون آنکه آقای مدیر متوجّه شود به مجید رساند که برود، من ترتیبِ رسمی شدنت را خواهم داد، مجید هم یک اجازه گرفت و بیرون رفت.

۹ نظر موافقین ۴ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۷
سیّد محمّد جعاوله

زنِ گدا

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

مرد عادت داشت خروس خوان بیدار باشد

شیپور می زد

معروف شده بود به شیپورچی،

کار دیگری هم داشت؛

بعد از بیدار کردن مردم، با پای پیاده به شهر می رفت،

از شهر با ماشین خودش را به کوه های اَطرافِ مرز می رساند

باقی مسیر را با الاغ می رفت

عصر که بر می گشت جنس هایش را به مسجد می فروخت؛

من مهمانِ گدای ده بودم

داستانِ شیپورچی را از زن گدا شنیدم.

۱۷ نظر موافقین ۵ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
سیّد محمّد جعاوله